خانه و جهان

سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸

هراس‌ات را واژه به واژه می‌خوانم. هراسی که در دیوارهایی با ارتفاع سه متر و مساحت شصت متر مربع محصور شده‌است. معدنچیان شعرهای من با واگن‌های سنگشان در آن می‌چرخند و می‌چرخند. پیانو و کلیدهای سیاهش، پاییز که هستی‌اش بیرون دیوارهاست و حضورش را، شکاف‌ها و درزها به درون می‌آورند…

هراس‌ات در درون می‌گذرد. صدای من، تنها غرش جانور مخوف هراست را در لحظه‌ی حضور محو می‌کند، اما توان آن ندارد که از خانه برماندش یا وزنش را کم کند. در فاصله‌ای که هراس تو نوشته می‌شد تا لحظه‌ای که کلمات‌ات بر شهرفرنگ من ظاهر می‌شدند، برف، چند سانتی‌متر ضخیم‌تر شد، یخ دریاچه سفت‌تر شد و مه همه‌جا را گرفت. دوچرخه‌ام دیگرهمه‌ی پنج کیلومتر را ناله می‌کند.

می‌خواهم این هراس را لمس کنم، چنان که خطوط تن تو را. می‌پرسم، تو چگونه منی؟ آن‌که می‌ترسد کیست؟ نام که‌راست؟ و کیست که مرا در قرینه‌ی مرگ و عشق ادراک می‌کند؟ استفهام، مکانی به وسعت شصت متر مربع را انباشته است، زمانی در فاصله‌ی انتظار را برای یک صدا. می‌پرسم تو چگونه منی که خود را خلاص می‌کنی؟ یخ دریاچه کجاست؟ تاریکی مطلق و عصر دلگیر در کدام جغرافیا خوانده می‌شود و چه کسی می‌ترسد؟ چه کسی سکوت کرده‌است؟

با پرسش‌هایم به کلمات هجوم می‌آورم در آمیزه‌ای از خشونت و مهر تا آن‌ها را از چنگ تروبادورها در آورم. تا آن‌ها را از موقعیت محالی که در دوره‌های میانه می‌زیست بیرون بکشم. در این نبرد، مخاطبم هراس توست. هراس من اما در میان کلاویه‌های سیاه پیانوی تو کوچک است. می‌توانم کلماتی انتخاب کنم تا هستی‌ام را در متن یک هراس بخوانم اما هراس مستتر در هستی‌داشتن که جهان را ناامن می‌کند و خانه را از خانه‌بودن تهی می‌کند، هربار با شعر می‌رمد. در این حکایت، شبیه غارنشینانی‌ام که روی دیوارها نقاشی می‌کنند و هستی در سکونت شاعرانه‌ای برایشان امن می‌شود. شعر،‌هراس بودن را از مرزهای سکونت می‌رماند. خانه‌، خانه می‌شود. شعر هست، چرا که تو را لمس می‌کنم. خیال می‌کنم، هراس تو چیز دیگری‌است.

شاید تمام ارتفاع هراست از امکان لمس می‌آید. از اینکه در آن مساحت محصور نیستم. میان مساحتی که با دیوارها محصور شده‌است و وسعتی که در آن دریاچه هست و برف و فاصله‌ای که با عبارت نمادین پنج کیلومتر بیان می‌شود، هراسی خفته‌است. تفاوت میان ترس چشم‌های من در کلیدهای سیاه پیانو تا بهیمه‌ی هراس تو، فرزند قیاسی میان این مساحت و آن وسعت است. یار من، آن مساحت و این وسعت هر دو در خانه‌ی تو زندگی می‌کنند. تمام این وسعت، تمام تقابل میان خانه و جهان در همان گوشه‌ای ناموجود می‌شود که تو کنار تلفن نشسته‌ای تا صدایی را بشنوی. بی‌حوصله نباش. گوشی را بردار!


آواز سیرن‌ها

سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

این آوازی است
که هرکسی می‌خواهد یاد بگیرد:
آوازی که مقاومت‌ناپذیر است.

آوازی که مردان را مجبور کند
تا از روی عرشه،  از بالای جمعیت
خیز بردارند
اگرچه جمجمه‌های به ساحل نشسته را می‌بینند.

آوازی که هیچکس نمی‌داند
چون هرکه شنیده این آواز را،
مرده‌است،
و دیگران به یاد نمی‌آورند.

با تو  باید بگویم آیا
و اگر بگویم
مرا از این لباس پرنده‌ها بیرون می‌آوری؟

اینجا
چمباتمه زدن در این جزیره
و تماشای مناظر اساطیری و بدیع
لذتی برایم ندارد

با این دو مجنون پوشیده از پر
از آواز خواندن لذت نمی‌برم
از این هم‌خوانی سه نفره‌ی  اشتباه یا با ارزش.

راز را به تو خواهم گفت
فقط به تو
نزدیکتر بیا.
این آواز

فریادی برای یاری است: کمکم کن.
فقط تو
فقظ تو می‌توانی
که یگانه‌ای

سرانجام. افسوس
آوازی ملال‌انگیز است
اما همیشه کار می‌کند.

شعر از مارگارت آتوود، ترجمه‌ی محسن عمادی


کلمات بر مرزها

سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

سال‌ها پیش متنی می‌نوشتم با نام «دفاع از راز» در چهار بخش: «سفر اعداد»، «سفر اسامی»، «سفر افعال» و «سفر حروف».  این متن هنوز در من زنده‌است . نوشتن در «سیرن‌ها» ادامه‌ی حیات آن متن است. مقدماتی را می‌چینم تا آن متن قدیمی را به فارسی منتشر کنم. از انتشار نسخه‌ی اسپانیولی آن متن چند سالی می‌گذرد.  گوشه‌هایی از آن متن یک عصر در خانه‌ی من سوختند. زنی خانه‌ام را با سوزاندن آن متن آتش زد.
این پاره‌یادداشت‌ها همه از ماهیت شعر و از اتیک شاعری سخن می‌گویند. کلمات  من بر مرز دوگان‌هایی از این دست می‌رقصند: حضور و غیاب، ممکن و محال ، شناخته و ناشناخته، گناه و ثواب، خیانت و وفاداری، شفاف و  محو، موثر و ناموثر، صدق و کذب.
بند اول گناه است.


هر شاعری، حرام‌زاده است.

دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷

دم‌دمای غروب گوشه‌ی پنجره‌ را باز گذاشته‌بودم که خانه‌ هوایی تازه کند. خنکای بهار مرا به خیابان کشاند. تمام روز تعطیل را کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم. کتاب فلسفه‌ی براوئر برای من که از پیش به شهودگرایان ریاضی تعلق خاطری داشتم به رغم ترجمه‌ی زمخت معلم ریاضی دوره‌ی دانشگاهم مرا گرفت. پاره‌یادداشت‌هایی هم درباره‌ی ساخت اساطیری فرهنگ دیجیتال می‌نوشتم. بوی سنبل و مریم گل‌فروشی‌های سرراه مستم می‌کرد و پیاده‌رو پر بود از نقاشی‌های ژاپنی که نور چراغ‌های خیابان و سرشاخه‌های درختان در کار ترسیمشان بودند. دیروقت شب به خانه رسیدم. یک مکالمه‌ی تلفنی و بعد یک فیلم بامزه‌ی حادثه‌ای عمیقن هالیوودی و خواب. خواب‌های بنفش می‌دیدم با لکه‌های خاکستری و سرخ.
دم‌دمای صبح از خواب پاشدم و دیدم نمی‌توانم دست از خیالی بردارم که مرا به ایجاد فضای سیرن‌ها کشاند.
سیرن‌ها را از نو می‌نویسم.
شاعری، گناه‌کاری است. بدون گناه، شعری وجود ندارد.هر شاعری، حرام‌زاده است.


گفت مگوی بهت

دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷

ناشناخته را من خلق می‌کردم. آمیزه‌ای از حیرت، هیجان، خطر و نامنتظره. با من قرآن می‌خواندی. با موهای افشان و جوراب سفیدی که نوارهای آبی داشت. پاهای عریانت را تماشا می‌کردم. کودک بودیم و غروب‌ها به خانه‌ات می‌آمدم. دیوار‌های خانه‌ات در حصار گل‌های بنفش بود. آفتاب بر سبزها و بنفش‌ها غروب می‌کرد و تو پوشیده در سفید با موهای سیاه روبروی من بر سکوی خانه‌ات می‌نشستی و من با چشم‌های شیطان شاد برایت از ناشناخته حرف می‌زدم. مدام می‌ترسیدی و می‌گفتی: «نگو». تماشای ترست که تو را به آغوش من پرتاب می‌کرد و لذت گفت مگویت مرا به خلق ناشناخته‌های غریب‌تر بر می‌انگیخت. در من قدرتی شکل می‌گرفت. میل و اراده‌ای که اجازه می‌داد بر تو حکم برانم و زیبائیت را برای لحظه‌ای از آن خود کنم. ناشناخته را من خلق می‌کردم. پس تنها من بودم که می‌توانستم تو را از ناشناخته حفظ کنم. در تماس با ناشناخته فردیتی از آن خود روبروی زیبایی تو بدست می‌آوردم. آن روزها از خودم می‌پرسیدم:«ای کاش تو هم می‌توانستی ناشناخته‌ای بیافرینی» شاید برای آن‌که من در بهت و هراس آن به زیبایی تو پناه برم. اما تو شناخته را می‌خواستی. شناخته‌ای که پدر و مادرت بودند که غروب‌ها نبودند. غیاب شناخته‌های تو، فرصت بروز فردیت من و هستی ناشناخته‌های من بود.
باران می‌آمد. تمام خیابان بند آمده‌بود. ماشینی نمی‌گذشت. تو و من با هم به ابتدای کوچه رسیدیم. سلام کردیم. میان هراس تو و سلام من بیست سال فاصله بود. زیبا بودی. باران همه را تارانده بود. غیاب شناخته‌ها بیست سال بعد از تو رخ می‌داد. با من همراهی می‌کردی. من عاشق زنی بودم که چشم‌های سبز داشت و تو تازه‌عروس بودی. تا دم در خانه‌ات با هم آمدیم. کوچه نم داشت. باران جوی آب راه انداخته بود. دم دروازه‌ی خانه‌ی تو فقط بوسه بود که کم بود. من ناشناخته بودم. می‌خواستی شناخته‌ام کنی. با بوسه ناشناخته‌تر می‌شدم. زنگ در خانه‌ات را زدی و دیگر ندیدمت.